مرضيه محمدزاده
797
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
از زمين جزء وست صحراى شريف كربلا * كربلا جاى حسين ابن على مرتضاست آن امام ظاهر و باطن كه از محض صفا * همچو ظاهر باطنش آيينهى گيتى نماست كى رود ناكام هركس كآورد رو سوى او * كى شود محروم هركس را كه با او التجاست رتبهى گردى كه خيزد از ره زوّار او * از ره رفعت قرار بارگاه كبرياست شهسوار يثرب و بطحا امام انس و جان * پادشاه صورت و معنى شه هر دو سراست زندگى بخش دل ارباب صدق اعتقاد * كشتهى تيغ جفاى ناكسان بىوفاست عاصيان خير را از قتل آن معصوم پاك * صد خجالت روز حشر از حضرت خير النساست تا اثر دارد جهان در دعوى خون حسين * صد هزاران بىادب در معرض فوت و فناست باد « 1 » نصرت نيك بختى را كه دايم در جهان * از ره اخلاص دارد نيّت اين باز خواست السّلام اى نور بخش ديدهى اهل نظر * السّلام اى آنكه درگاه تو حاجتگاه ماست دردمندى نيست كز لطف تو درمانى نيافت * خاك درگاه تو اهل درد را دار الشفاست « 2 » * * * السلام اى ساكن محنت سراى كربلا * السلام اى مستمند و مبتلاى كربلا السلام اى هربلاى كربلا را كرده صبر * السلام اى مبتلاى هر بلاى كربلا السلام اى بر تو خار كربلا تيغ جفا * السلام اى كشتهى تيغ جفاى كربلا السلام اى متّصل با آب چشم و آه دل * السلام اى خستهى آب و هواى كربلا السلام اى غنچهى نشكفتهى گلزار غم * مانده از غم تنگدل در تنگناى كربلا السلام اى كرده جا در كربلا وز فيض خود * در دل اهل محبّت كرده جاى كربلا السلام اى رشك برده زندههاى هر ديار * در جوار مرقدت بر مردههاى كربلا يا شهيد كربلا گردم بگرد طوف تو * رغبت سير فضاى غم فزاى كربلا ياد اندوه و غمت كردم شد از اندوه و غم * از دل من تنگتر بر من فضاى كربلا ريخت خون در كربلا از مردم چشم قضا * از ازل اينست گويا مقتضاى كربلا هركه اندر كربلا از ديده خون دل نريخت * غالبا آگه نشد از ماجراى كربلا چرخ خاك كربلا را ساخت از خون تو گل * كرد تدبير نياز آن گل ، براى كربلا جاى آن باشد كه گر بويند آيد بوى خون * تا بناى دهر باشد از بناى كربلا سرورا ، با ياد لبهاى به خون آلودهات * خوردن خونست كارم چون گياى كربلا اجر من اين بس كه گر ميرم شود سر منزلم * خاك پاك جانفزاى دلگشاى كربلا كربلا خوان عطاى تست گردون دم بدم * مىرساند بر همه عالم صلاى كربلا هر كه مىآيد به قدر سعى و استعداد خود * بهره مىگيرد از بحر عطاى كربلا
--> ( 1 ) - باد : باشد . ( 2 ) - ديوان فضولى بغدادى ؛ ص 191 و 193 .